پارسی | English

 
بنام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه بر نگذرد
نیم قرن هنر نقاشی های استاد شکیبا نشان دهنده فرهنگ و تاریخ و ادبیات پر افتخاریست که دوره های مختلفی را در بر می گیرد، آغاز توانائی های ا و از کودکیست که در عکاسخانه ای در کنار پدرش در شهرستان گرگان با رنگ کردن عکس ها و روتوش نگاتیو آنها شکل گرفت و سپس در جوانی در هنرستان و دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران تکامل یافت و پس از تحقیق و بررسی به هنر مدرن و کوبیسم و فتورئالیسم پرداخت.
یک چند در کار نگارگری به شاگردی استاد مقیمی تبریزی در آمد و چندی بعد نیز در موزه ایران باستان به نسخه برداری از نقوش پرداخت.
اولین نمایشگاه وی به سال 1355 در گالری سیحون برگزار شد که اسکناس و عکسهای قدیمی ایران را به شکل نقاشی با عنوان هایپررئالیسم (فتورئالیسم) به معرض دید عموم گذاشت .

در همان سالها آثار وی به نمایشگاه جهانی بال سوئیس رفت و مورد استقبال قرار گرفت، تاریخ دوره قاجار نمادی بود که درهایی را برای وی بگشاید تا به آزادی اندیشه روکند و زنانی که همیشه در پشت پرده های حرمسرا گم بودند به نمایش در آیند و تفکر و احساسات لطیف زنانه در قالبی عرفانی و انسانی شعرگونه در آثار وی جلوه گری کند، سالها بعد نقاش نگاه خود را به دورتر دوخت و عمیق تر به تاریخ پر افتخار ایران نظاره کرد، شیر زنان ایران زمین در کنار مردان بزرگی همچو کوروش – داریوش و خشایارشا شمشیر بر کمر داشتند و با بیگانه می جنگیدند و در کنارشان آرتمیس، زربانو، یوتاب ، گردآفرید و. . . . حضور داشتند.
هفده بانوی ایرانی در کتابی با عنوان به کوروش با صد تابلوی رنگی به چاپ می رسد که خود ایرانیست تصویری ، تاریخی و دیدنی، در کنار چاپ چنین آثاری کتابهای دیگری همچون خیام شکیبا ، نقش عکس در هنر ایران، ایران دخت نیز عرضه گردید که دید و قدرت و وسعت اجرائی وی را نمایان می کند.

گذر از تاریخ و ادبیات  به وی جرات و شهامتی می بخشد تا بتواند نقشی برحکیم فردوسی بزرگ داشته باشد و این گونه داستانهای شاهنامه را  بهانه نقاشی های خویش قرار دهد و پس از چندین سال تلاش پی در پی آثاری خلق می شود که امروز در مقابل دیدگان ماست ، نگاهی بس متفاوت با زیر بنا و اندیشه ایرانی آمیخته و با تکنیکی جهانی و شخصیت فردی هنرمند در لا بلای فرمها و رنگها آنچنان جلوه ای به آثار بخشیده که بیننده در اندیشه آنها مبهوت می ماند، خلق چنین آثاری نه تنها مباهات هر ایرانی وطن پرست است بلکه هر اثر پیام آزادگی ایرانی را به جهانیان می رساند .
امروز پس از نقاشیهای شاهنامه بینش جهان شمول استاد شکیبا او را بر آن واداشته که در کار مولانا و شمس اندیشه کند.
جهان را کوچکتر از آن می بیند که در کوچه های پر پیچ و خمش گم شود نگاه وی از زندگی و هستی از زاویه ایست که مولانا آن را تجربه کرد شکیبا قلمش را همچو رقاصان سمائی به حرکت در آورده و همچو باد بر هستی می گرداند تا به زندگی طراوت و شادابی و تازگی بخشد.
موفقیت و توانائی برای استاد آرزومندیم . دست و قلمش پر توان باد.

مجید خسرو شاهین
زمستان 1391



  
 
من از کجا آمده ام؟
هر چه به یادم مانده، تابستان است و تابستان گرم و شرجی. از نهر میان جنگل می گذشتیم، پاها را به خنکای آب می سپردیم و به آهستگی گام برمی داشتیم، گاه آنقدر از این کار لذت می بردیم که وسط رود کوچک می ایستادیم و نظاره گر سایه روشن درختان می شدیم. پرتو جانبخش آفتاب از لابه¬لای شاخه ها می تابید. رود مانند سینه ریز الماسی بود که می درخشید و خزنه هایی که بر سنگها روئیده بودند چون زمرد می نمودند. اغلب من و برادرم نقشه بیرون زدن از خانه را می کشیدیم، بهترین زمان هم بعدازظهرها پس از نهار بود که رادیو برنامه گلها را پخش می کرد و خانم روشنک گوینده با صدایی لطیف و مخملین شعر می خواند، گویی لالایی برای پدر و مادر بود. پنکه جنرال به چپ و راست می رفت و هوا را کمی مطبوع می کرد. همه چیز بر وقف مراد بود. با شنیدن اولین خروپف های پدر می زدیم به کوچه، با قرار قبلی که با بچه های محل داشتیم همگی راهی جنگل می شدیم و یا در جستجوی گنج از دیوارهای نیمه ویران نزدیک آسیاب دوسنگه تلاش می کردیم و چون ناامید می شدیم، تن به آب می سپردیم، سپس با ترس و وحشت از دعوای پدر «که کجا رفتید؟ کجا بودید؟ و چه و چه» راهی خانه می شدیم. چقدر خاطره دارم! زیبا، مرطوب و گرم، از سنگفرشهای کوچه های شهرم، از سرداب هفتاد پله خنک نزدیک کاخ قجری. از پژواک صدا در فضای نمدار آن و از بوی نمناک خزه های ریز و نرم روئیده بر دیواره ها. از کوزه های شکسته ای که از دستهای نحیف و ناتوان دخترکان یتیم بر زمین افتاده بود و هر تکه اش با قطره اشکی آمیخته بود. ظهر است، صدای جیرجیرکها گوش زمین و زمان را کر کرده. زیر تک درخت زیتون روی تپه پشت قلعه خندان نشسته ام. از بالا همه چیز کوچک است، انگار تمامی شهر در دستهای کودکانه ام جای می گیرند. بامهای سفالین به رنگ قرمز و نارنجی و قهوه ای، شهر همچون نگین سرخی میان دشت و جنگل. باید تا دیر نشده به خانه برگشت. به طرف پایین تپه راهی شدیم، وقتی به دره رسیدیم، مسیر را گم کردیم. به کدامین طرف باید رفت؟! علفهای خشک و بلند نمی گذاشت درست جهت یابی کنیم، ترسیده بودیم، ترس از گم شدن و مارهای لابه¬لای علف ها، دیگر به فکر چیدن گل ختمی و گل گاو زبان نبودیم که برای مادربزرگ ببریم و خوشحالش کنیم. می ترسیم شب از راه برسد، نور آفتاب به دره نمی تابید، سایه سنگین تپه ای بر وحشت ما افزوده بود. پیرمردی از راه رسید، با خوشحالی سلام کردیم، «بابا از کدام طرف بریم که به شهر برسیم؟»
با دستهای پرچین و چروکش به سمتی اشاره کرد. صورتی آفتاب سوخته داشت و مهربان، پیراهن سفید به تن داشت، کلاهی نمدی بر سر، چارقی به پا، محکم و استوار بود. گویی قرنهاست که کوه و دشت را می پیماید، لحظه ای بعد می خواستم از اینکه راه را نشانمان داده از او تشکر کنم، اما نیافتمش، به یک چشم به هم زدن غیبش زده بود، به یاد حرف مادرم افتادم که می گفت: «خزر پیری است که راه به گمشدگان نشان می دهد». انگار خودش بود. ای کاش مرادی طلبیده بودم، ولی چی؟ دوچرخه هرکولس زرشکی پشت ویترین مغازه نزدیک خانه را قبل از اینکه بتوانم به پدر نشان بدهم پسر لوس همسایه تصاحب کرده بود، همان پسری که پدرش پنبه فروش سر بازار بود و می گفتند تاجر بزرگی است. ای کاش از پیرمرد می خواستم که فکری برای تجدیدی هایم بکند.
نمی دانم، شاید اصلاً نمی دانست تجدیدی چیست؟ بنظر نمی آمد خواندن و نوشتن بداند، دیگر برای هر تقاضایی دیر شده بود، او آنجا نبود! ولی اگر راه را نشانمان نداده بود حتماً گم می شدیم و چه مصیبتی! وقتی حکایت را برای مادرم بازگو کردم گفت: «خود خزر (ع) بوده». زمستانها را خوب به خاطر نمی آورم، انگار خاطرات آدم در هوای خاکستری زمستان محو می شود و سفیدی برف همه آنها را می پوشاند. مثل کاغذ نقاشی بی خط و سفید، گهگاه ساری و گنجشکی تن به سرما زده و در جستجوی قوتی به پرواز درآمده، خسته بر روی شاخه ای خشک و تکیده می نشینند و لحظه ای دیگر پر می گشودند و دور می شدند، بدون اینکه در تله ای که ما با آبکش درست کرده ایم، گرفتار شوند. روی یکی از دیوارهای عکاسخانه پدر، عکسی است از میدان اصلی شهر که بارش برف سنگین شب قبل را نشان می دهد. پدرم عکس را زمانی گرفته بود که نور صبحگاهی می تابید، به همین خاطر همه چیز واضح تر دیده می شد، به گونه ای که کوههای بلند و جنگل دور انگار در چند قدمی ما بودند، شاید این بهترین عکسی بود که از گرگان دیدم، زیبا و پاک و شفاف.

پدرم میرزا محمود عاشق عکاسی بود. هیچ گاه بدون دوربین کوچکش سفر نمی کرد، در عکاسخانه با دوربین سه پایه دار بزرگی کار می کرد و عکس می گرفت، از قزاقها با لباسهای سرخ پولک دورزی شده، از مردان روستایی با کراواتهای عاریه، از خانمهای متجدد با موهای فرشش ماهه زده، از عروس خانمها با آرایش تند و دسته گلی که باغبان شهرداری دست چین کرده بود، چه گلهائی، تاج خروس، گل کاغذی، گل میمون و گاه آفتابگردان، به به!! چه گلهایی در شهریورماه، به ویژه در روزهای آخر تابستان، عکاسخانه غلغله بود. اغلب بچه هایی بودند که عکس شش در چهار می خواستند، لباسهای همشکل خاکستری رنگی به تن داشتند. یقه های سفید دوخته شده به لباسهایشان، نشان می داد که محصل هستند و عکس را برای نام نویسی می خواهند. جوانان فامیل به کمک پدر می آمدند، یکی عکس می گرفت، یکی چاپ می کرد، آن یکی مسئول به صف کردن مراجعه کنندگان بود. این یکی عکسها را در تشتک های بزرگ و کوچک می شست و خشک می کرد، خلاصه هر کسی به کاری مشغول بود. ظهر که می شد ناهار خوبی دور هم می خوردیم هر چند این کار با عجله انجام می شد ولی چلوکباب کوبیده با دوغ و سماق بعد از چند ساعت کار چه لذتی می داد، دلخور بودیم که چرا من و برادرم همیشه غذای نیم پرسی سفارش داده می شد. بعدازظهرها وقت تحویل عکسها بود که روی میزی بزرگ چیده می شد. هر کسی که قبض را ارائه می داد عکس مورد نظرش را از روی میز برمی داشت و تحویل می گرفت. بارها پیش آمده بود که بچه ای که ازش عکس گرفدته شده بود نمی توانست خودش را در تصویر بشناسد، حتی والدینش هم تردید داشتند کدام عکس فرزندشان است، چرا که سرهای به زور تراشیده شده و لباسهای متحدالشکل باعث می شد شناخت مشکل شود، اینجا دیگر من به کمک می شتافتم و عکس مورد نظر را پیدا می کردم و تحویلشان می دادم. کار بعدازظهرهای من گاه رتوش نگاتیوها بود و گاه رنگ کردن عکسهای مشتری. اوقات بیکاریم به نگاه کردن نگاتیوهای قدیمی می گذشت و بارها اتفاق افتاده بود که از روی شیشه های نگاتیو کشف کرده بودم که این باید جوانی حاجی رمضان باشد، این هم دایی حبیب است که شیرینی و هفت سین جلوش چیده شده، این هم دایی حسین که با کلاه شاپو و ماشین ولگاش ژست گرفته، این یکی از همه جالب تره، ریشی و تفنگی و چارقی به پا و کلاهی بر سر، عین میرزا کوچک خان، پدرم گفت:«رضا قصاب خودمانه که خودش رو این شکلی درست کرده، فعلاً هم زندانیه، نمی دانم چرا؟»از دره که گذشتیم به بالای تپه قلعه خندان رسیدیم،انگار دوباره خورشید داغ بالای سرمان قرار گرفت، منظره شهر از اون بالا پیدا شد، دیگه نگران گم شدن نبودیم، خانه های گلی متصل به شهر و کوره های آجرپزی نمایان بودند. بچه های قد و نیم قد با بدنهای عریان و کثیف در حالی که تکه نانی در دهان می گذاشتند، این سو و آن سو می دویدند، مگس های سمج هم لحظه ای بیکار نبودند.
کارگرهای همیشه بیکار، زیر سایه ها لمیده بودند و چپق چاق می کردند و جوانترها سیگار گرگان می کشیدند. بیچاره زنهای روستایی که با لباس های رنگین از تپه ها پایین می آمدند، در حالی که زیر باری که به گرده داشتند، خم شده بودند. ما مراقب گزنه های کنار جاده بودیم و مواظب تیغ های تمشک وحشی که گاه می چیدیم. گاهی همچون امیرارسلان که در فیلم دیده بودم، تشنگی را با خوردن گیاهان صحرائی برطرف می کردیم، اما همه چیز جای نوشیدن آب خنک را نمی گیرد، هیچ چشمه ای در این نزدیکی ها نیست، حالا باید از دشت صاف هم بگذریم. بعد از چندی، وقتی چشم ما به اولین یخ در بهشت فروش سر گذر افتاد، انگار در بهشت، گشوده شد، دستها را در جیب بردیم، هر چه گشتیم، کمتر یافتیم، باید سکه هایمان زیر درخت زیتون روی تپه افتاده باشد.
همانجایی که دراز کشیده بودیم و به ابرهای تک و توک آسمانی نگاه می کردیم (ابرهایی که شبیه جادوگر، فرشته، اسب بالدار، رستم و دیو سفید و اژدها ... بودند)، یک ریال هم، ته جیبمان نمانده بود. اصلاً تابستان پول برکت نداره، سه زار پول توجیبی به کجای آدم می رسه، تازه کفشها را هم واکس می زدیم و از پدر سه زار دیگه می گرفتیم. زمان پولداری ما که اسکناس سبز و گلی را لمس می کردیم، عید نوروز بود، همان موقع که از این سینما به اون سینما می رفتیم، ترقه می زدیم، از موسیو ساندویچ کتلت می خریدیم و نوشابه سر می کشیدیم. پس از دیدن فیلم تارزان، تا مدتها آرام نبودیم، وقتی به جنگل می رسیدیم حرکات تازه ای آموخته بودیم، بارها به دنبال گنج اینجا و آنجا را زیرورو کردیم، وقتی شیشه های اکسید شده سالهای قبل را از زیر خاک بیرون می آوردیم، یقین پیدا می کردیم که روزی به گنج بزرگی دست خواهیم یافت، زمانی که دیواره گلی انتهای خانه ما را خراب می کردند تا دیواری آجری بنا کنند، از لای آن تبری کهنه و زنگ زده پیدا شد که بعدها پدرم گفت: «تبر تزاریست».
او توانسته بود با زحمت زیاد کلمات ناپیدای روسی روی تبر را بخواند، پدر، چند بار با میرزا محمدکریم، پدرش، برای تجارت، به روسیه رفته بود، از همونجا هم، دوربین عکاسی را به شهر گرگان آورده و عکاسخانه راه انداخته بود. خانه ما، در کوچه ای بود که می گفتند، آغامحمدخان قاجار اونجا به دنیا آمده، در آخرین خانه ای که سر درش بسیار قدیمی بود و یک دالان می خورد تا حیاط (این آغامحمدخان هم عجب قیافه ای داشت نه ریشی نه سبیلی، تاجی به اندازه یک خمره) تصویرش را توی کتاب تاریخ پسر همسایه دیده بودم. مادر بزرگم می گفت: «توی این خونه دراندشت فقط دو تا زن سیاهپوش زندگی می کنند که یکی شان مادر پسر جوانی بود که دوزاری را می توانست توی هوا با تیر بزنه،خوشگل و شجاع بود. ولی رضاخان اول سلطنتش امانش نداد.» از کوچه های بین خانه و مدرسه می گذشتم، تابستان نبود، پدر مریض احوال بود، آخر سالها مسلول بود، بخاطر درست کردن داروی ظهور عکاسی و جیوه دادن به آینه و کار کردن با گچ و سرب و قالب ریزی و توی تاریکخانه نمور عکس چاپ کردن، به این روز افتاده بود. آن روز، دلم نمی خواست به مدرسه بروم، خیلی دوستش داشتم، به خاطر همه چیز و به خاطر نقاشی های خوبی که برام می کشید، شیر و خورشیدی که اون طراحی می کرد چیز دیگه ای بود، هیچوقت نتونستم با اون قدرت شیر و شمشیر بکشم، خطی که می نوشت هرگز لرزش نداشت، گچ بری که روی سقف هتل قدیمی گرگان انجام داده بود بنظرم شاهکاریه، دوستمان می داشت و دوستش می داشتیم. زنگ دوم کلاس بود، بابای مدرسه که برام حکم شمرزل جوشن را داشت، آمد سراغم، با لحن آرام و مهربان که تا آن زمان ازش نشنیده بودم، گفت: «برو خونه، چیزی نیست پدرت کمی حالش بد شده». صدای شیون و فغان بلند بود، با دیدن من، زاری و ضجه مادرجوانم (نرگس خاتون) در حیاط پیچید، زانوهام به زمین رسید، خدایا، مردم.
همان سال تابستان به دعوت پسرعمه و همسرش که فرزندی نداشتند، من و برادرم راهی مشهد شدیم، با اتوبوسی رفتیم که در و پیکر درستی نداشت و خاک از پنجره هایش وارد می شد، تمام مدت مسافرین صلوات می فرستاندند. بالاخره پس از گذشتن از جاده های خاکی پرپیچ و خم و گذشتن شبی و روزی به مشهد رسیدیم. شهر خشک و گرمی بود، درختان کمتری دیده می شد، خانه ها آجری بود و لای آجرها بندکشی سیاه. خیابانها پهن تر، جمعیت بیشتر، زبانها متفاوت، چهره ها تکیده، فقر و ثروت در هم آمیخته بودند. گنبد طلا، در میان شهر می درخشید. وقتی از بازار سرپوشیده می گذشتم، سنگ تراشها، چه زیبا حک می کردند و پرده های الوان که نقش طاووس و حرم و گل و بلبل بر آنها بود و به عربی «یا موسی الرضا» رویشان نوشته بود، چشم را خیره می کرد. در اندیشه بودم که از امام چه بخواهم، کنار در صحن کهنه ایستادم، ناله و گریه و تقاضا، «یا امام رضا اگر می توانی پدرم...» گنبد طلا، مناره های بلند، دیوارهای پرنقش و نگار، چه شکوه و چه جلالی؟ با چشمان اشک آلود من همه چیز نامنظم دیده می شدند، انگار از همه برقی می جهید، خط زیبای زیرگنبد، کبوترها که گرد حرم می گشتند، همه و همه فضایی را بوجود آورده بودند که آدم دلش می خواست قلمی داشته باشد و آبرنگی، «یا امام رضا می دانم که پدرم را نمی توانی به من برگردانی، آرزو می کنم قدرتی به من بدهی که بتوانم هر آنچه می خواهم نقاشی کنم و هنرمند گردم». توی کوچه حمام ارگ، جلالیان نقاشی بود که نگارخانه کوچکی داشت تابلویی می نوشت و در کنار نوشته اش تصویر و منظره می کشید. من اولین شاگرد بودم، که گاهی، مغازه اش را آب و جارو می کردم تا استاد از راه برسد. ایشان به من آموخت که با رنگ روغن چطور می شود درست کار کرد، یادم داد چگونه غروب آفتاب را از روی تنه بریده شده درختان توت و کاج بکشم، آموخت که چگونه بر مخمل نخی، شمع روشن تصویر کنم و توانستم ویولون بکشم بر بوم دست ساز و با رنگی که خود از صافی عبور داده بودم. همیشه کشیدن خط صاف برایم مشکل بود. وقتی در مسابقه دانش آموزان استان مازندران شرکت کردم، از بدشناسی من، مدل نقاشی ما ویولون بود که می بایست سیم و آرشه صافش را هم می کشیدیم، با چه زحمتی کار را به اتمام رساندم و بالاخره رتبه اولی را دریافت کردم.
وقتی با استاد جلالیان به خانه آقای محمودی، داماد کمال الملک بزرگ رفتیم، ایشان تشویقم کردند و گفتند: «می توانی تابلوی فالگیر را از نزدیک ببینی و حتی لمسش کنی»، گویی انرژی کمال الملک یکباره در من جاری شد، انگار کمال الملک در من است و من اویم. اکنون می توانستم داستانهای اغراق شده اسکناس و کت و دیوار را به شکلی تازه تر بازسازی کنم، توان آنرا در خود می دیدم، سراپا شوق بودم، لبریز از عشق. برگشتم به زادگاهم، دوستی را زیر طاق حمام متروک نشاندم، تصویری ساختم، تبدیل شد به پیرمردی فقیر، اسکناس گلی در دست و چمدانی کهنه در کنارش، تلاشم این بود که همانند کمال الملک نقاشی کنم، این زمان کلاس هشتم بودم و در دبیرستان ایرانشهر درس می خواندم. در کنج خانه اتاقی دارم به اندازه یک دنیا تنهائی، پر از عشق به رنگ و طرح و نقاشی. همسایه ما دختری است که از دورهای دور آمده، در کلاس دوازدهم درس می خواند، چند سالی از من بزرگتر است، خوب می فهمد و خوب مینویسد، روزی برایم نغمه های شاعرانه لامارتین را خواند و نوشت، شاعراه ای بود پر احساس، هر دو تنهائیمان را می سرودیم او بر کاغذ و من بر بوم، او از غربتش می گفت و من از آسمان لاجوردی، او از رفتنش می سرود و من از ماندنم در رنگ آبی. سالها بعد، شبی در صفحه تلویزیون دیدمش که شعر می خواند «چه کسی گلدانهایم را آب خواهد داد؟ چه کسی از پنجره ام، ازدحام کوچه خوشبخت را نگاه خواهد کرد؟» در حالی که روی صندلی چرخداری نشسته بود، دور شد، زن جوان تنها، برای همیشه در فضای خاکستری آسایشگاه معلولین رشت ماند و ماند. قلمت پر توان، صدایت رسا، پنجره ات پر گل ای پری شعر تنهایی. در تهران، هنرستان هنرهای زیبای پسران، خوشحال بودم که دیگر جبر نداریم، اینجا همه چیز تصویره، حتی تجسم هم قابل لمسه، چه توانی دارم! ونوس مثل آب خوردنه، هرکول فقط چند حرکته، آسمان ایران تا افق لاجورده، هیچ چیز خط نداره، دستهای مونالیزا هم بی خطه، مشکی در طبیعت یک تصوره، سفید هفت رنگه، «جای عشق در قلبه». بوی نم خاک به مشامم می رسد، گویی در علفهای پژمرده چیزی تکان می خورد، پنداشتم صدای پای اوست، آنگاه ملخی پرید، وقتی انشایم به پایان رسید، مهرداد اوستا، استاد شاعرم پرسید: «چگونه می بینی؟» گفتم: «و روشنایی بر تاریکی غلبه می کند، به خورشید می نگرم». غلامحسین نامی، استاد خوب صبح های هنرستان، خندید و گفت: «شکیبا، بی مرارت نمی شود هنرمند شد». گفتم: «استاد ریاضت به جان خریدنی نیست، نقاشی کشیدن خود نوعی ریاضت است، مگر غیر از این است که از روح و روان مایه باید گذاشت و زمان بی شمار، این کافی نیست؟» خیال ون گوگ شدن را ندارم، استاد محمد هم نیستم که تاتربازی کنم و کفشم را در قهوه خانه بفروشم و پای برهنه راهی شوم.
خدای را سپاس می گویم که مقیمی تبریزی به من آموخت، چگونهقلم گیری کنم و چهره پردازی نمایم و سپاسگزار همه آنهایم که مقام استادی بر من دارند و شکرگزارم که توانستم قوت روزانه ام را از دست هایم طلب کنم. وقتی کمال الملک می ساختم، تیسین نقاشی می کردم، وقتی روبنس کپی می کردم، انگار از پل هایی می گذشتم که مرا به مقصد و مقصود نزدیک می کرد، در اینراه دانستم که طبیعت، معلم اول است. بافتهای مختلف، حجم های متفاوت، سایه روشن ها، هیچکدام جدا از طبیعت نیستند، حتی نقاشی تجریدی، خود بگونه ای، بخشی از طبیعت است. این خداوند است که خالق همه این زیباییهاست و من ستایشگر آن. من اکسپرسیونیسم نقاشی نمی کنم، نه از رئو بدم می آید و نه از فریاد مونش، دوست ندارم با سیاه نقاشی کنم و جنگ و خون بکشم.حلاوتی که در طرح ها و رنگهای ایرانی می بینم، پیام زیستن است و عشق به زندگی و شادی و پاکی و نور. تابلوی پایان تحصیلی هنرستانم را ارائه دادم، بزم ایرانی به سبک و سیاق، فتوریست ها و کوبیست ها، رنگ آبی و بنفش، قوری چای ، ساز و رقص و طاقی، همه گواه ایرانی بودن این کار است،
ولی از خود می پرسم «چرا با خطوط شکسته باید بیان شود؟ بزبان پیکاسو و براک و مارسل دوشان؟ بگونه ای دیگر هم می شود نشان داد، خلاقیت مرزی ندارد، مینیاتورهای گذشته ایران شاهد این مدعایند». دانشگاه تهران، دانشکده هنرهای زیبا. دیدارها، نشستها و گفتگوها، راهی است برای کسب تجربه، موج تمدن غرب، هنری غامض و پیچیده به ارمغان آورده، الگوی تدریس، مدرسه باهاوس است، معماران جوان، حرف لکوربوزیه را می ستایند، بادگیرهای یزد فراموش می شوند. از محسن وزیری آموختم، از هانیبال الخاص، فرا گرفتم، از خانم بهجت صدر شنیدم: «پنجاه عقل، پنجاه احساس»، تناولی و مش اسماعیل را کنار یکدیگر لمس کردم، حسین کاظمی را چه با ابهت دیدم، موزه ایران باستان را کاویدم، با دستهای پر از خالی از دانشگاه بیرون آمدم ...
سالیانی را در طبیعت گذراندم با بوم و رنگ وکاغذ و قلم .... یافتم، یافتم. مگر می توان نادیده انگاشت خرد فردوسی، عشق حافظ، حکمت سعدی و انسان مولانا را که جانمایه فرهنگ دیرسال این مرز و بوم است، من ایرانیم. من نی، شکایت می کند و از جدایی حکایت، چرا که نه همچون انسان غرب، تنها، که جدا و دور افتاده از اصل خویش، می خواندنم. چگونه می توان بدون عرفان «شناخت»، راهی شد؟ برگشتم به خویشتن همچو نی خویش، پرواز کردم تا بر دوست، از افق ها و هر آنچه میان من من بود گذشتم، به جایی که چشم به جهان گشودم، رسیدم به دیارم، لحظه ای، بر در عکاسخانه انگشت به دهان و حیران ایستادم که چه تقسیماتی بر تصاویر چیده شده ویترین حکمفرماست، گویی موندریان نقاش بر این چیدن ها ناظر بوده است. به خانه سر زدم، به حوضی رسیدم که باباطاهر، تن به آب زد و بیرون آمدنش در عرض بود و کلامش همه عشق، از حوض، راهی پس دیوار تاریخ شدم، پر از ابهام بود و نبود، «آنچه دیدی بر قرار خود نماند و آنچه بینی هم نماند برقرار»، دست خیام را بر گردن کوزه دیدم و چشمانش را در ژرفای جهان هستی. برگشتم به دیارم تا خود را بیابم و گلهای شمعدانی شاعره جوان را که کنار پنجره زمان، بی آب مانده بود، طراوت بخشم.
برگشتم تا برگ درختان سبز شمال را زیر آسمان نیلگون ایران بشمارم «هر ورقش دفتریست معرفت کردگار». چه ها، که ندیدم! سیاست را که مام وطن می فروخت، قلمی که جانش می ستاند و زبانی الکن که هر دو را می ستود. عشق را دیدم که در غبار مهتاب، در آب گم شد. پیری هزار ساله را دیدم، سرگردان، چراغ به دست، به دنبال که می گشت؟ سیلی را دیدم که مرا با خود برد تا سرزمین نیلوفرهای آبی، تا مه، تا سفیدی سفید، تا عشق.


  
 

نمایشگاهها :

گالری سیحون 1355

گالری مهرشا 1355

نمایشگاه نقاشی جهانی بال سوئیس1356

نمایشگاه انفرادی لندن 1358

نمایشگاه انجمن فرهنگی ایتالیا(فرهنگسرای نیاوران ) 1365

موزه هنرهای معاصر تهران1365

نمایشگاه نقاشان منظره ساز(فرهنگسرای نیاوران ) 1366

نمایشگاه نقاشان ایران (فرهنگسراینیاوران ) 1366

نمایشگاه نقاشان و مجسمه سازانپارک دانشجو (هفته جنگ) جایزه اول 1366

نمایشگاه نقاشان پنجاه و دوکشور (مکه) موزه هنرهای معاصر تهران

نمایشگاه آسیایی بنگلادش1366

گالری سیحون 1366

گالری سیحون 1367

گالری سیحون 1369

گالری سیحون 1370

نمایشگاه نقاشان ایران (نمایشگاههای بین المللی) 1370

نمایشگاههای مختلف در اصفهان،مشهد، گرگان

چهره پردازان ایران موزه هنرهای معاصر تهران 1370

نمایشگاه موزه هنرهای معاصر( دو سالانه نقاشان ایران) 1370

کریستی لندن- به نمایش درآمدن تابلوی شاهزاده 1374

نمایشگاه انفرادی- کانادا (ونکور)1378

نمایشگاه گروهی- گالری گلستان1386و 1387

گالری شکیبا 1387

گالری شکوه 1391 و 1392

 فرهنگسرای نیاوران 1392





  
طراحی سایت توسط